اسم رمز: بنده خدا

به نام خدا
چرا غصه،چرا غم؟
مگر هدف آفرینش غصه و غم بود؟
غصه خوب است;گریه شفابخش است.
آیا برای التیام دردها گریه می کنیم؟
کدام درد؟
درد تنهایی؟
درد جفا و بی عدالتی؟
درد نمره؟ نه                             درد پول؟ قدرت؟ مقام؟
درد جدا ماندگی؟
تو خود می دانی.

گاه به خود می گویم :"آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد میزند دست و پای"
اما حافظ گوشزد می گند:
"هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب......................باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید...........هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور"
"من از هیچ بودن ها، از عشق نداشتن ها، از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم."

من غصه دارم اما در غالب کلمات نمی گنجد. شاید بهترینش... نه آن هم نیست، بی خیال!

اما هدف آفرینش چیست؟
 تاکنون اندیشیده ای چرا اینجایی؟ چرا خلق شده ای؟
چرا؟
خدا را قبول داری؟      اگه نه برو دنبال زندگی ات! موفق باشی!!!

قرآن خوانده ای؟      "شما را نیافریدیم مگر برای بندگی"
بندگی؟ واژه ی عجیبیست.
چرا؟  خوب بیندیش.
بنده ی چه؟ بنده ی دنیای اربعه؟
"ساکنان دنیای اربعه: آب و خاک و آتش و باد
با طبایع اربعه: سودا و بلغم و صفرا و دم
با مزاج های اربعه : حرارت و برودت و رطویت و یبوست!....
خلاصه همه چیزشان اربعه است;
هستی و حیاتشان دو دوتا چهارتا، باز هم اربعه!
اربعه در اربعه در اربعه در اربعه! "

این بندگی چطور است؟ باب طبع!

مراقب باش!
این ره که می روی به کجاست؟
درست ترین راه ها، گاه مسیر زیبا شده ی جاده ی گمراهیست

برحسن ظن و گمان تکیه مکن:
"اکثر مردم چنین اند که اگر بخواهی پیرو آنها باشی تو را از راه حق گمراه می کنند برای اینکه تکیه شان بر ظن و گمان است و تنها با حدس و تخمین کار می کنند."
" و لا تقف ما لیس به علم"

بجو.
بخواه.
بیاب!
جواب را می یابی!
اما با اخلاص!

بنده ی چه؟
دوست داری بگویی خدا؛ اما آیا در عمل در هر لحظه به یاد او هستی و برای او عمل می کنی؟
آیا به ذکر او دلت آرام می گیرد؟


"دل گفت مرا علم لدنی هوس است............................تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر، گفتم هیچ.....................در خانه اگر کس است یک حرف بس است"

لاف مزن! عاشق نه ای، عشق طریق بندگی است
بر حرف هفتم چون رسی، بر حال خود باید گریست.

اولین پست

سلام عزیزان، راستش خیلی اهل نوشتن نیستم، یعنی خیلی هنرمند نیستم. گه گاه احساستی مثل دیگران منو در بر میگیرند که خب نوعاً هنری نیست. پس تا تراوشی نباشد،نوشتنی هم نیست و جز این هم صواب نیست!
پس تا عاشق شدنی دوباره...
یا علی.

زمان نوجوانی فرزندانمان2 !

به نام خدا

دیشب بعد از مدت ها یاد ِ بلاگ ِ "زمان نوجوانی فرزندانمان" افتادم.

قصه از این قرار بود که سال 1414 شده و من 46 ساله شدم.یه پسر ِ گل و گلاب به اسم علی دارم که دوس داره Alex صداش کنیم و با فردی به نام Anna ظاهراً ازدواجی به طور موقت انجام داده و در آستانه ی بدنیا آوردن ِ دختری به نام ِ آناهیتا هستند.

نه!من موندم آخه این بود آرمان های ما؟!

میخوام بگم زمانی که اتفاقاقاتِ در "زمان نوجوانی فرزندانمان" رخ بده، کارمون تموم شده!

بیایم یه جور دیگه نگاه کنیم.بیایم فرض کنیم دنیا اصاً آلوده تر شده؛ولی هنوز آدم هایی باشن که

انسانیت و باورهاشون همراهشونه و الگویی رو دارن به بقیه معرفی می کنن.خدا کمکشان کناد.

اگر ایده ای از اینگوه زندگی کردن دارید بفرمایید که شروع به نوشتنش کنیم تا ترم خیلی جا نیفتاده :دی

اپلای کنیم اصاً؟2

سلام و سلام و سلام

خب ببخشید واسه بد خلاصه کردن.قبول کن گوش دادن به این فایل ها به مدت چند ساعت و گذشتن از زمان ِ تافل خوندن برام سخت بوده. اما مطلبی که باید بهش بصورت خلاصه وار برای جمع بندی از این حرف ها اشاره کزد به نظرم این هاست:

با در نظر گرفتن ِ اینکه می خواهیم در راستای خدا باید حرکت کرد میشه گفت:

1) رفتن به خارج بهمون یاد میده که محور من هستم نه هیچ موجود دیگه!منیّت یکی از ارمغان های اونور هست و این با راستای حرکت زاویه ی 180 درجه ای داره!با خودمون رو راست باشیم.

2) اگه برای درس و علم داریم میریم اونور باید بگم که:

    اینا اون چیزایی نیست که ما باید یاد بگیریم و اگه هم باشه بخش کوچیکی از اون هست. علمی که در      اونور  وجود داره در جهت تکنولوژی و ایجاد شغل هست. در واقع ما برای مشاغلمون آماده می شیم که البته در اونجا کاملا بهینه شده.ما برای اهدافی که برای نظام و سنت ِ اونور هست آماده میشیم.اون علمی که باید بریم دنبالش این چیز ها نیست.اون ها می گن که مثلا چشم از چه چیزهایی تشکیل شده و چه کاربردهایی داره؛ ولی اگه ازشون بپرسی مجموعه ی همه ی ارگان های ما که انسان رو تشکیل داده برای چی خلق شده جوابی ندارند.چون بیس الهی نیست.

 و در یک جمله می شه گفت که ظواهر در اونجا کاملاً اوکی هست اما هسته ی اصلی از بیخ غلطه.

اگه می خوایم برگردیم و اینجا استاد بشیم هم با توجه به استدلال های دکتر باید گفت که اینجوریها هم نیست که با رفتن به اونجا امکان استاد شدنمون رو  خیلی بالاتر ببریم تو اینجا.

همچنین من اگه برم اونجا انگار با حضرت شانون کار می کنم،ولی اگه اینجا بمونم باید با دکتر آشتیانی کارکنم! و خب معلومه از نظر علمی چقدر تفاوت داره این دو حالت و دیگه بر نمیگردم خب!اما استقلال فکریم زایل میشه و نوع فکر کردن ِ اونها رو یاد میگیرم و این بَده و این یکی از چیزهایی هست که مضر هست.

3) اگه از وضع سیاسی-اجتماعی اینجا کسی ناراضی باشه باید بدونه که رفتن یعنی برنگشتن! برای این آدم ها بعد از رفتن به خارج از کشور وقتی به ایران نگاه می کنن، بدی هاشو بهتر میبینن.میفهمن که یک سری از خوبی های خارج در ایران گفته نمیشه و در یک سری چیز ها ما در مورد خودمون اغراق کردیم،معذرت می خوام ولی دکتر با آوردن مثلا طویله میگه که کسی که از طویله بره بیرون، وقتی بفهمه اونجا طویله هست،دیگه بر نمیگرده به طویله!مثلا وقتی رانندگی اون ها رو ببینه و با ما مقایسه کنه که مثل دیوونه ها رانندگی می کنیم.ا...یران از نظر خیلی ساختار های سیاسی اجتماعی ضعیف هست.

4) چرا اکثر آدمایی که میرن اونور نظراتشون عوض میشه؟

در جواب این سوال باید 3حالت شخصیتی کودک و والد و بالغ رو معرفی کرد که به بعضی ار بچه ها پیشنهاد کردم که جایی هست که برن و یادشون بگیرن ولی نخواستن!

کودک نماد نیاز های ماست و هر لذت فیزیولوژیکی رو در بر میگیره و در ادبیات دینی نفس نام گرفته

والد که تمامی امر و نهی ها  و سنت های جامعه و جهان بینی و هدف و محرّمات هست که در سال های پایین زندگیمون در ما بدون هیچ فیلتری هک و کپی میشه و حتی میتونه گزاره های متناقض توش وجود داشته باشه و در قرآن زیاد اومده اما تا حالا براش اسمی نذاشتن انگار!مثلا خطوات شیطان یکی از قسمت هاش هست که بغصا به جامعه بستگی میتونه داشته باشه.

بالغ که در تفکر دینی ِ ما همون عقل هست.

عامل اصلی برنگشتن تحقیق و مطالعه و تفکر نیست که اگه بود خوب بود!بلکه دلیلش اینه که پایگاه والدمون عوض میشه!خیلی ساده تر اگه بگم ،پدر و مادرمون عوض میشه! و آدم هایی که برای داشته هاشون دلایل محکمی ندارن، با تغییر جغرافیا(و مخصوصا در کِیس ما، که وارد محیطی میشیم که برخی ضدارزش هامون  ارزش هستن) والد و سنت ِ اون جامعه در اون ها کپی میشه به صورت ناخودآگاه.حتی اگه ازشون بپرسین که چی شد که اینجوری فکر میکنین دلیلی ندارن و غالباً یک کتاب هم نخوندن و صرفا میگن نمیدونیم.درونیه، و راست هم میگن چون همه چی ناخود آگاه هست.

باید بدونید که اصولا کسی که رزق به ما میده که تعبیرش اینجا میشه فاند، آدم دلش میره سمت اون!

5) با توجه به بحث شماره ی 3، چرا نریم یه جایی که  بهتر زندگی کنیم؟

از نظر این اساتید این بچگانه هست که کسی از این سوال ها بپرسه، کسی که هدفش آخرت باشه، اگه در دنیا کمبود های مادی هرچند زیاد داشته باشه، براش این کمبود ها وزن کمی پیدا میکنه و توکل و امیدش به خدا هست.

رفتن به اونجا بدلیل اینکه اطرافیان در سنت ِ کارکردن ِ اونجا غوطه ور هستن و دسترسی به ایرانی های همنظر با ما کمتره، امید ریاضی اینکه خوب بمونیم رو بشدت کم میکنه و آدم هایی که به ما تذکر بدن  که از مسیر داریم دور میشم شاید دیگه وجود نداشته باشن.

6) در فرهنگ اونها بودن با توجه به بحث 4 باعث میشه که فرهنگ اونها در ما کپی بشه و این کپی شدن مثل این میمونه که در روز 1 میلیمتر جابجا بشیم،قابل دیتِکت شدن نیست و اینه که خطرناکه.

7) دقت کنید که وقتی آمریکا هستیم برای مثال، ایران دشمنه جان ِ ما میشه! دیگه خطری که ما رو تهدید میکنه مثلا امثال  ... هستن! و این در ذهنیت ما تاثیر میذاره.

8) در اونجا یک سری ارزش وجود داره که برای ما ضد ارزش هست.اما بدلیل همین حرکات ِ 1میلیمتری در روز، حداقل قبح ِ این زشتی ها که حقیقتا زشت هستن برای ما  ریخته میشه و ما رفته رفته آماده ی شنیدن حرفای شیطان میشیم.

----------------

اگه بخوام نظرات شخصی خودم رو بگم، باید بگم که از نظر من اگر هم آدم می خواد بره! باید مدتش کم باشه و اینکه باید کاری کرد که والد ِ ما کمتر عوض بشه و شاید اولین قدم در این مسیر اینه که مجرد نباید رفت!

بهش فکر کنید و ببینید که دوست دارید از طریق BF و GF به نیاز هاتون جواب بدین یا اینکه...!حتی اگه این نیاز های جسمی الان ضعیف باشه، با بودن در فرهنگ اونور بصورت exponentially در ما بنظرم تقویت میشه و این نتایج ِ خودش رو به بار میاره!

حتی اگه چنین نیاز هایی کسی نداشته باشه، به نیاز عاطفی چگونه پاسخ باید داد؟آیا به کسی نیاز ندارید که در آغوشش بگیرید و یا نمی خواین کسی باشین که بهتون تکیه کنن؟ا

اگه فعلا نمی خواید اینجوری باشید باید به این سوال جواب بدید که دوست دارید بچه هاتون چه جوری بزرگ شن و تو چه محیطی بزرگ شن؟

اگه از این هم بگذریم باید گفت که احسان به والدینی که با خون ِ دل ما رو بزرگ کردن رو نمیشه به این سادگی ها کنار گذاشت.آیا برای بوی چادرنماز ِ مادرتون دلتون تنگ نمیشه؟

من فکر می کنم شیطان وجود داره و ما باید آگاه بهش باشیم.خودم شاید خیلی دارم گناه می کنم، اما این ها دلیل نمیشه که راه رو به سمت بدی ها تغییر بدیم، هدف و اولویت رو درست انتخاب کنیم.

بیاید بریم به10 سال آینده و به الانمون نگاه کنیم!دوست داشتیم بمونیم یا بریم؟

بریم به اون دنیا و به الانمون نگاه کنیم! دوست داشتیم به سمت خدا بریم یا نه؟

فرض کنین الان امام زمانمون بیاد و بخوایم بهش حرفامونو بگیم!بهش چی میگیم؟

مگه چقدر فرصت زندگی کردن داریم؟

اگه باشید میتونیم کار هم کنیم.با هم باشیم و به جلو بریم ان شاءالله

بیایید دست های هم باشیم.


اپلای کنیم اصاً؟

سلام و همیشه سلام

با توجه به نزدیک شدن به دوران اپلای از دوستان و همکلاسی هایی که اهل تفکرن و احتمالاً دغدغه های مذهبی دارن خواستم که بیان و این نوشته رو که صحبت های دو تا از اساتید دانشکده ی ریاضی حدود 4-5 سال پیش هست رو بخونند.یکی از این اساتید(استاد1) حدودا 40-50 ساله و دیگری حدودا 30 ساله(استاد2) هستند که بنا به دلایلی اسمشون رو تو این محیط ننوشتم.فایل صحبت ها که 4جلسه هست موجوده و اگه کسی خواست بگه که بهش بدم.جلسه ی نخست رو نداشتم و جلسه ی 4 هم نصفه نوشتمش.سعی کردم تقریبا هرچی که گفتن رو خلاصه تر بنویسم.

با نظراتتون کمک کنید که در روز هایی که اکثرا میرن و آزمون آزمایشی میزنن مثل خودم،شاید فرصتی بخودمون بدیم و جلوی یه سری اتفاقات رو بگیریم.

ممنون

 

جلسه دوم:

استاد1:

کار تحقیقاتی مستقل در خارج از کشور نمی توان کرد.استقلال فکری انسان نمی تواند پیدا کند!و از آن جا که استقلال فکری جزء مهمی از پیشرفت علمی هر کس است لذا...

حالا این سوال پیش میاد که اگه این جا بمونیم و آدم ِ بدرد بخوری نشیم چی؟چرا بمونیم؟

استاد2 :

آدم ها در خارج از کشور دچار منیّت می شوند.

·        خب همینجا هم هستیم مگه منیت نداریم؟

·        اگه بریم و برگردیم و خدمت کنیم چی؟

·        ارتباط با جامعه ی علمی دنیا پس چی میشه؟

کلاً محیط های آکادمیک وابسته به سنت هستند و مثل گرایش برخی خانم ها به لباس هست؛اما وقتی وارد محیط آکادمیک بشین این ها رو احساس نمی کنین.

استاد1:

اون موقع که تصمیم گرفتم که اپلای نکنم کاملا مطمین نبودم ولی الان قاطعانه می گم که این جا گنج پیدا کردم ولی اونجا نمی تونستم.البته اگه میرفتم وارد ِ یه جریانی می شدم و از نظر آکادمیک پیشرفت های بیشتری می کردم.

چیزهایی که در دانشگاه هست بیشتر آدم ها رو برای مشاغل موجود داره آماده می کنه و این یعنی تولید تکنولوژی که باید دید چقدر خوبه.

استاد1:

با موندن در ایران تونستم علایق خودم رو پیدا کنم ولی اگه اون طرف بودم بدلیل فشار کاری ِ اونطرف...

معمولا اگه در سن 20-30 سالگی به جایی رفتین و اونجا زندگی کردید دیگه میمونید همونجا.

دانشگاه جای آموزش نیست.سیلابس و جود داره و من خودم به عنوان استاد ریاضی مهندسی دیدم که چیزهایی که تو کنکور ارشد بچه ها می یاد بیاد رو باید بگم، نه اون چیزایی که...

استاد بازیچه هست و این موضوع در ایران بدتر از خارج هست.

دانشگاه درصد کمی از معرفتی که بشر بدردش می خوره رو میتونه فراهم کنه.همهی دانش این ها نیست و این بخش کوچکی است.

محیط آکادمیک شما رو برای شغل آینده آماده می کنه نه زندگی.در جهت منافع اقتصادی-اجتماعی جامعه رفتار می کنید.

پس اپلای بهتون کمتر مجال فکر کردن میده.منظورم بخش معرفتی نیست.حتی تو بخش علمی بدلیل وابستگی نمیشه خوب فکر کرد.

اصولا نیاز به آ دم خفنی هست یا اگه چند نفر متوسط هم باشن کار میتونه حتی بهتر راه بیفته مثل ژاپن؟

اگه می خواهید بمونید خیلی خوبه که باهم تصمیم به موندن بگیرید.کمتر جایی در دنیا چنین گروه مستعدی کنار هم هستن.

بدلیا سمینارهای متعدد و مسایل علمی دیگه قاعدتا اگه کسی بره اونور برنمیگرده

جلسه سوم:

استاد2:

سوال مهم اینه که در صورت رفتن یا موندن عاقبت بخیر می شیم یا نمی شیم.

یک نکته ی مهم اینه که از یه نتیجه ، برای اثبات یک اصل استفاده نکنید.

چی درسته و چی غلطه؟

یادمون نره محور چیه!

این که کجا پول یا امکانات علمی بیشتر هست و یا اینکه کجا راحت تر میشه زندگی کرد سئوالات فرعی هستند! و باید سوال اصلی رو پرسید. پرسیدن سوالات فرعی بچگانه هست.باید عادت کنیم که چندتا تصمیم بزرگ بگیریم و بعدش دیگه شک و شبهه کاهش پیدا میکنه و این ها از تیوری به عملی تبدیل میشه. وقتی شک دارید یعنی روش منطقی برای فکر کردن ندارید.فکر کردن به حاشیه ها که مثلاً چقدر خوشحال زندگی می کنیم ....!

اگه گاهی وقتا آدما حس هم کنن که بهشون داره ظلم میشه، وقتی بِیسش درسته، انسان باز شک نداره و مطمین هست که این ها در هدف نمی تونن رخنه کنن. اینجوری آدم تکلیفش معلومه.مثلا سعادت معنوی رو اصل گرفته و اگه 1000 تا مشکل هم رخ بده،برای اون سعادت خطری نداره.

اصلا فردی رو در نظر بگیرین که بخاطر تصمیمش از تمام بهره مندی های مادّی محروم شده باشه؛ اگه انسانیت و اعتقاداتشو همراهش داشته باشه،وزن ناکامی های مادی براش خیلی خیلی کوچیکتره در برابر چیزهایی که بدست آورده.

اصولا جایگاه علم در کدوم اولویت ما باید باشه و اون چیزایی که از علم جایگاهشون بیشتره با رفتن یا موندن چقدر آسیب می بینن.

همین قدر که نیازمند ِ  این هستیم که در زمینه ی علمی یکی کمکمون کنه،آیا در زمینه ی هدف  واقعاً نیاز به کساییی نداریم که دستمون رو بگیرن؟نمیگم برید پیش یه عارف ِ خفن!بالاخره همین که یکی چند سال بزرگتر از آدم باشه مهمه.کم کم که بزرگ میشد می رید پیش آدم های بزرگتر.

پس باید دید در اپلای کردن هم صحبت با چه کسانی هستیم و چه حرف هایی رو میشه زد؟ بهر حال نوع محیطی که توش هستید  میتونه بر طرز فکرتون  تاثیر بذاره. حالا اینکه از لحاظ فرهنگی وقتی محیط عوض میشه چقدر عقاید آدم ها عوض میشه باید گفت که در دوستان خودم که به وضوح  زیاد بوده.خود ِ من هم نتونستم چندان مقاومت کنم. وقتی اونور هستید مثل این میمونه که در روز 1میلیمتر حر کت می کنید و خیلی سخته که چشماتون باز باشه و متوجه تاثیرش باشید.پس باید تو همون "ب"ِ بسم الله دقت کرد. البته این جا هم وضعیت خیلی بهتر نیست.

آدم هایی رو می شناسم که وقتی این جا بودن به فلان گزاره معتقد بود، الان که رفته دقیقا به نقیضش معتقده!

-سوال:خب وقتی اعتقادات اینقدر ضعیفه چرا نگهش داریم؟

فرد باید آگاهی پیدا کنه که نیازمند رشد هست و عطش ِ نسبت به رشد و فطرت نباید دچار دستخوش بشه.باید حساب کرد که عوامل چقدر در ما اثرگذارن. الان یه سری شناخت ها با استدلال های شکسته بسته ای راجع به عقایدمون داریم.

ببینید اولویت با چیه؟ این تصمیمی که من می گیرم آیا در اصل و چهارچوب من هست یا نه؟سعی کنیم اینجوری فکر کنیم.

استاد1:

 سنت و جو علمی ِ اونور ما رو تو شرایط بهتری در دوره ی Graduate  قرار میده.ولی سوال اینه که تاثیرش رو چقدر میتونه حفظ کنه؟ظاهراً اونقدر هم تاثیر خفنی نداشته و برای زندگی علمی سطح بالا کافی نیست. سال به سال تاثیر جغرافیا در دانش داره کاهش پیدا میکنه.course هاشون رو رو سایتاشون میذارنو....

با استاد ِ خوب کار کردن برای پیشرقت خوبه ولی استقلال رو کم می کنه چرا که به سبک فکر کردن ِ استاد عادت می کنین.

آیا اونهایی که میرن اونور راحت تر می تونن برگردن و اینجا کار کنن؟دانشگاهِ ما که من رو(دکتر 1) کاملا ساپورت کرد. ولی اگه از خارج بخواین بیاین اینجا استاد شین طبیعتاً ساپورت استاد رو از دست میدید و تنها میمونه اعتبار اونجا. اگه تو ایران واقعا اعتقاد دارید که  شایسته سالاری نیست، سوالتون از پایه غلط میشه دیگه.

البته مشکل اصلی مشکل مالی هست که در خارج بهتره. و این دغدغه های مالی میتونن روی کار علمی تاثیر بذارن.البته این دانشگاه موندن ظاهرا این مشکل رو حل میکنه ولی بازم میگم اگه میمونید باید مشکل مالی رو حل کنید.

-سوال:تاثیر گذاریمون با رفتن به اونور بیشتر میشه خب و این مهمه دیگه!؟

 به صرف رفتن به اونور حتی تاثیر علمی هم نداری چه برسه به تاثیر گذاری اجتماعی!

دکتر 2:

اصلا فرض کنید بوسیله ی این اهرم ها بتونید تاثیر بذارید.حالا کی به شما اجازه ی تاثیرگذاری داده؟اصولاً پیامی برای رسوندن دارید یا نه؟ اگه دارید باید امیدتون به خدا باشه.

به نظر من این ها یعنی آلوده شدن به منافع شخصی و خظرناکه.

اگه می دونستید نسبت به ماها چقدر پاک ترید،یه جور دیگه به مسایل نگاه می کردید.برادرانه می گم؛چون من هم در موقعیت شما بودم و اینجوری فکر می کردم.

نکات مثبت اپلای:

یک سری غل و غش های رفتاری انسان تصحیح میشه و آدم با خودش رو راست تر میشه.بیشتر میتونه به خودش نگاه کنه که این البته میتونه خطرناک باشه. این جا که هستید همین برادر و دوستتون هست که باعث دلگرمی تون هستن و شما رو حمایت می کنن.تک و تنها نیستین.

اگه مشروب بذارن رو میز و دوتا از دوستاتون بذارن برن، باعث دلگرمیتون میشه و شما هم احتمالا ترک می کنید اونجا رو.البته اینجا هم باید حواسمون باشه بخاطر خدا باشه نه دوستمون شاید.

در اون جا بدلیل ارتباط کمتر با خانواده میتونین بهتر برنامه ریزی کنید و مستقل شاید زندگی کنید؛ چون وابستگی ها کم تر شده.

نکات منفی:

تبلیغ منیّت فرهنگ غرب: یاد میگیرید خودتون محور باشید حتی در ارتباط با  یک مکتب الهی .

دور و برتون به نسبت ایران خالی میشه از افرادی که میتونستن شما رو متوجه یک سری مسایل کنند و بشما تلنگر بزنن. و کلا مستی ِ بازی های مقاله و دانشمند شدن و این ها نصیب آدم میشه و انسان ناآگاه تر و غافل تر میشه.این جا باز آدم هایی هستن که هم نشینی با اون ها شما رو متنبه می کنه.

 و باید بدونید که معیار ها و ملاک ها در اونجا در جهت کارخونه ای شدن هست و همه چیز اونجا بهینه شده برای خوب کار کردن و نمیشه انتظار داست که آدم های اونجا برای شما پیامی داشته باشن و لذا امید ِ ریاضی ِ سطح رشدتون میاد پایین .

اون جا یک سری چیز ها ارزش هست که برای ما ضد ارزش هست و با پذیرفتن اینکه ارزش های ما بعضاً مشترک بین تمامی مکاتب الهی هستن، در اون محیط بودن و حتی از بین رفتن ِ قبح ِ بعضی چیز ها واقعاً ...

مثلا در مورد هم جنس بازی: این حرف گفتنش هم سخته ولی اون جا داخل محیطی قرار می گیرید که اگه کسی کمترین جسارتی به ساحت این افراد کنه، بدترین بلا های اجتماعی سرش میاد.کسی که از این جا میره اونور اولش نسبت به آدم های اونور این حس رو داره که چقدر قبیح هستن! ولی بعدش کم کم  برای این آدم ها سوال پیش میاد که آیا واقعاً..؟

قبح ِ این ها ریخته میشه و صرفا سوالات تیوری برای آدم پیش میاد و در وهله ی عمل دیگه اینجوری نیست.مثل دروغ گفتن تو ایران!

حالا این موضوع در محدوده ی بزرگی از اعتقاداتتون رخ میده و معصومیت ِ اعتقادات و ایدیولوژیتون از بین میره.وقتی به اندازه ی کافی مهیّا شدید، اونموقع شیطان میاد سراغتون و اون راهشو بلده. و شروع میکنه به استدلال کردن براتون.و این کم رنگ شدن ِ احساسات دینی در شما یه جورایی یعنی ایمان از قلبتون خارج میشه و آماده ِ گوش دادن به حرف های اون فرهنگ میشید.

دکتر 1:

یکسری مسایل سیاسی ظاهرا عنوان میشه که ایران یه جوری هست!

اصولا وقتی یه نفر اونجاست و  نمیاد اینور و ازین حرفا میزنه واقعا خنده داره! بدیهی است که آمریکا هست که بیشترین تاثیر رو در جهان داره و ایران یه جورایی کیسه بوکس ِ آمریکاس و فکر می کنم اگه یه کشور وجود داشته باشه که بشه گفت کار کردن در اونجا و هر جور تقویت کردنش مشکل شرعی داشته باشه آمریکاس. کسی که دلایل سیاسی رو برای عدم بازگشت به ایران استفاده می کنه کلاً از سیاست بین الملل چیزی نمی فهمه.تقویت آمریکا حساسیت زاست نه تقویت ایران! و کسی که چنین حرفایی رو میزنه صرفا تحت تاثیر رادیو تلویزیون اونور هست.

راستش ما تو ایران هم مشکلات سیاسی اجتماعی داریم و این جا هم ایده آل نیست و در مسایل اجتماعی و امنیت در وضعیت بدی قرار داریم که البته بخشی ش بخاطر مسایل سیاسی تحمیل شده هست و بهر حال این موضوع میتونه در رفتن یا موندن آدم ها تاثیر زیادی بذاره.مثل رانندگی ِ دیوانه وار در خیابونا! از نظر محیط های شغلی ایران جای بدی هست و این بهم ریختگی هاست که در نظام شغلی وجود داره و در دنیا کم نظیره!اما محیط های شغلی اونور مطبوع هست(مستقل ازینکه شغل ها کاذب هست یا نه)؛ولی خب اونجا همه چی معلومه از نظر کاری و هرکی میدونه چیکار باید کنه.

حالااصلاً فرض کنید که وضعیت در این جا از نظر کاری بدتر هم باشه.خب حالا اگه با این نگاه کردن کسی بره، چرا باید برگرده؟ اصلا یک سری از باگ های اینجا رو نمیشه دید و وقتی میرید ازش بیرون تازه میتونید کاستی های دیگه اش رو ببینید.این دسته از آدم ها باید حواسشون باشه که رفتن یعنی برنگشتن .رفتن و برگشتن خیلی سخت تر از موندن هست.اگه برید و برگردید همه ی بدی های اینجا میاد جلو چشمتون.

جلسه چهارم:

تا ثیرات روانی ناخود آگاه رفتن به خارج:

استاد1: میشه گفت حدود 95% از اون هایی که دغدغه ی مذهبی داشتن برنگشتن! اینجا هم میشه گفت جوری نیست که کسی تا حالا حرفای غرب رو نشنیده باشه و بره اونطرف و یهو آگاه بشه.دلایل این تغییر نگرش آدم ها مطالعه و تفکر نیست و ظاهرا عوامل نا خود آگاهی این تغییرات رو شکل میدن.ولی این عوامل چی هست؟

پدیده ی1:چرا اون هایی که ازشون توقع داشتیم کار علمی ِ خوبی کنن اکثراً موفق نشدند؟

پدیده ی 2: اون هایی که برگشتن، چرا برگشتن؟ مثلا دکتر 2 چرا برگشتن؟اگه تیوری ای بخوایم بدیم باید این موضوعات رو هم پوشش بده!

به نظر میرسه تغییرات عقاید بچه ها منطقی نیست!

البته یه بخشی از تغییرات بخاطر پینهان کردن ِ یکسری از محسنات غری در رسانه های اینجا هست و این جنبه ی منطقی ِ ماجرا هست.یک سری خوبی های اغراق شده هم خب برای خودمون همیشه متصور شدیم.مثلا اگه برید اونور میبینید که محیط کاری ِ انور 100 برابر بهتر از اینجا تعبیه شده.ولی این ها در حدی نیست که احساسات مذهبی ِ انسان چندان تغییر کنه و این ها توجیه ِ مناسبی برای تغییرات ِ رفتار و افکار و احساسات آدم نیست.

زندگی خواهم کرد

یاد من باشد اگر طعم ِ شکست، همه جان ِ مرا دربگرفت

یاد من باشد اگر دست ِ بلا، مرکز ِ قلب ِ مرا نشانه رفت

یاد من باشد اگر زخم ِ گناه، همه جانم سوزاند

و اگر امّیدم، پشت پا زد به من و زندگی ام

یاد ِ من  باشد ...

زندگی باید کرد!

زندگی یعنی من؟

زندگی یعنی تو؟

زندگی یعنی ما؟

زندگی نیست مگر یک گل سرخ

 که در آن بوی خدا می آید

همرهان دست دهیم

بارِمان را بِنَهیم

توشه ای برسازیم

و بریم سوی خدا

شاید آنجا نتوان دید زِ همسایه جفا

نتوان کرد به یک دوست نگاهی به خطا

شاید آن جا دلِ ما، به خدا شد نزدیک

و خدا را بتوان بازشناخت           

ر.م

شعری از ندانم ها

شاید

شاید یک سکوت

    غم کهنه را زنده کند

                              شاید یک جرعه اشک

                                     لب های تشنه را سیراب کند

                                                                        شاید یک نگاه

                                                                              همه ی ماجرا باشد

نمی دانم

نمی دانم بخندم

            گریه کنم

             یا بازهم سکوت

                                 هرچه کنم

                                  برنده ام یا بازنده؟

ر.م  

اهمیت نماز

نمـــــــــــــــــــــــــــــــــــاز !

هر چیزی از عمل انسان تابع نماز اوست

برخی نصایح و سخنان از زبان حضرت ِ بهجت

حقیقتا همانند نامش شاد و شاد و شاد بودند و هستند

* کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد.می داند چه باید بکند و باید نکند. می داند آنچه را که می داند باید انجام دهد و آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند.

* ما برای اوقات خواب خود افسوس می خوریم که چرا برای نماز شب بیدار نمی شویم، در صورتی که اوقات بیداری را به غفلت می گذرانیم!اگر در بیداری به توجه و بندگی مشغول بودیم، توفیق شب بیداری را نیز برای تهجّد و خواندن نافله ی شب و تلاوت قرآن پیا می کردیم.

* خیلی قبیح است برای انسات که مَلَک و امثال آن، او را در حال زشت مشاهده کند.

* ما وقتی کرامت اولیا را می بینیم، با خود می گوییم: ای کاش ما هم می توانستیم انجام دهیم؛ و حال این که چنین کرامت ها کجا و امکان معرفت و خداشناسی که خدا به ما داده است کجا؟

* مواضب باشید همواره در صراط  مستقیم الهی حرکت کنید و ذره ای از مسیر حضرت حق منحرف نشوید؛ زیرا اگر وارد صغیره شوید، پس فردا وارد کبیره می شوید و پس از آن کفر است

* به یقینیّات عمل کنید، تا کم کم به مطالب بالاتر برسید.

برگرفته از کتاب: پاسخ های آیت الله بهجت (رحمه الله) به راز های دین

آخه

بار.....

مشکلی در جریان است

و تو بهترین کسی هستی که می توانی آن را حل کنی و این مشکل طبیعی است

اما حال که مشکل روز بروز علی رغم این ایام مبارک سهمگین تر میشود،چرا؟

چرا گویی مرا به دسته ِ بیگانگان سپرده ای؟چرا فاصله ام از تو زیاد و زیادتر میشود؛

حال آنکه بنده را تنها زمانی امتحان آید که بنده را رشد دهد،حال آنکه مرا خرد میکند و در چاه ظلالت

بیشتر و بیشتر فرو می برد؛چرا؟

چرا ای امید نا امیدان؟

چرا ای پناه ِ گناهکاران؟

دستمان بگیر که بشدت در حال نزول ام