نفسم می گیرد،در هوایی که نفس های تو نیست

سلام و همیشه سلام

کلی درس و مشق دارم ولی این چیزها به نظرم مهمترن،

خوش بختی همین هست.

4شنبه که از دانشگاه بر می گشتم،2تا گل پسر با یه دختر خانوم تو مترو

نزدیک من نشسته بودن.من مشغول خوندن مدار های منطقی بودم

(که 5 شنبه امتحان رو گند زدم!!)

این ها  ولی خیلی با هم راحت بودن!!هندزفری در گوشم بود و درس می خوندم.

کناری های من یه آقای سیبیلو و 2تا مرد حدود 30 ساله بودن.

گفتگو میانشون در گرفت(آرام و بی صدا)!بعد از مدتی شروع به صحبت کردن.

از رفتار اون 3نفر جوون ناراضی بودن.اون آقای مسن می گفت:

این ها هم جوونن،این آقا پسر(من)هم جوونه!بعد به من زد و گفت:

پسرم دانشجویی!؟

و من فهمیدم که هنوز در متن جامعه ی ما در تصمیم ها یادی از دینمون میشه

و بهش ارزش میدن.خدا رو شکر.

**

اما از امشب بگم..

به خواهرم گفتم وضو بگیر تا اذان که زد با هم نماز بخونیم.مادرم گفت:قراره  بریم مسجد.به خودم گفتم:باید تو هم بری مسجد..ولی تو که تمرین های آمار و احتمالت رو هنوز انجام ندادی!ولی من رفتم.

...یاده آیت الله بهجت افتادم در نماز..

نماز رو خوندیم و خواهرم رو دیدم کنار پرده که گفت اگه رفتی کتاب فروشی بهمن

برام کتاب بخر.گفتم:باشه و حرکت کردم که 2 کورس ماشین سوار شم.

رفتم بعد از نیم ساعت که رسیدم،دیدم بسته هست...آه

حالا تنها و تهی داشتم بر می گشتم

که چیزی من رو به خودش جلب کرد...

خانمی که در کنار خیابان..مغموم در حال فروش لباس و منتظر مشتری بود.

داشت لباس های فروشی شو مرتب می کرد.خدایا چرا آخه این جوری؟

چرا این ها نباید در آرامش باشن؟

چند قدم اون طرف تر پیر مردی رو دیدم که یه ترازو کنارش بود

تا مردم رو وزن کنه...انگار این آدما رو از یاد برده بودم.نکته ی جالب گل سرخی

بود که در دست ها ی سردش بود...گل و چه زیبا بود گل...

اما گل مصنوعی بود!....آه خدای من...یعنی پول نداره گل هم بخره؟..

در پایین با صحنه ی کاملا عجیبی روبرو شدم...

یک مادر با 2فرزندش یکی در "رو روءک"(جای بچه) و یکیشون هم

در کنارش...این ها هم می خواستن لباس بفروشن...

اما این مادر و بچه هاش می خندیدن..انگار از ته دلشون بود...

کاش آن خانم و آن مرد ترازو دار چند قدم پایین تر بساط می کردند

واین مادر را می دیدیند...




تو را به عشق

                به آبی

                       به گیسوان شب

                                     و دَم ِ سپیده ی شادی

                                                            عروس باش

                                                                        عروسک مباش  

   *****

    ***  

       *

               زیباترین حرفت را بگو

                          چرا که ترانه ی ما

                                     ترانه ی بیهودگی نیست

                                                                         چرا که عشق

                                                                   حرف بیهوده ای نیست

                                                                  

مناظره سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا

هرچه قدر تلاش کردم ولی باز نتونستم این بلاگ رو تو بلاگفا نذارم(با اون حال که به گروپ هم میلش کرده ام)

سیمین بهبهانی


یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم

یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم

خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی

در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی

شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا

ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست

وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست

گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین

کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست

صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان

کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست

سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی

دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست

با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی

بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟

دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی

زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال

چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی

رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 

ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما

شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 

سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا

عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 

طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی

بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 

خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را

آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 

دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد

دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی 

معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!

ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟

عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد

گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ 

او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او

زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی 

از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی

بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی


زمان نوجوانی فرزندانمون!

سلام

این بار دوست دارم به آینده سفری کنم..آینده ی پرابهام اما...

زمانی که تهاجم فرهنگی بیشتر اومده تو خونه ها.

:

امروز 10 اردیبهشت سال 1414 خورشیدی هست.من وارد خونه شدم ؛ساعت 8 شب هست و

همسرم به استقبال ِ من اومده.و حال این هم ماجرا:

(من):سلام مهربان ِ من،خوبی؟

دستت درد نکنه عزیز.راضی به زحمت نبودم.خودت کاپوچینو رو دَم کردی؟خیلی خوش طعمه،تنکس.

راستی علی کجاست؟ علی جان!پسرم کجایی؟دَدی اومده!

(مهربانم):اِ ..!چرا علی صداش میکنی؟مگه نمی دونی  که دوس نداره پیش "آنا" علی صداش کنی؟!

(من):{آه}... الکس جان کجایی؟آقا الکس کجایی؟

[و من به اتاق الکس جان میرم و اول اثر ِ انگشتم رو می زنم که در باز بشه!]

(من):سلام بچه ها!سلام آنا جان..خوبی؟بابا مامان خوبن؟ایمیل برسونین بهشون.

(آنا):سلام بابا جون...[با من روبوسی می کنه و!]،نه ،راستش بابا مامان و زیاد نمیبینم این شب ها.

بهشون مگ میل میزنم!(مگنتیک میل)!

(من):آنا جان شما هنوز با الکس محرم نشدید که بوس می کنین!درست نیست دخترم.

(آنا):نه ددی جون،من و الکس 2 ساله که ازدواج موقت کردیم...آخ...آناهیتا داره لگد میزنه!!

[آنا بالا خره شب از دست این حرفم ناراحت میشه و میره خونشون احتمالا! و من و مهربان و علی

تنها میشیم ...علی میره بخوابه و از دست من هم عصبی هست.من و مهربان در آشپزخونه نشستیم و.]

(من):آخه مهربان ِ من!این چه وضعیه؟والا ما که تو سن اینا بودیم جرءت نمیکردیم به بابا مامانامون بگیم

که با کسی دوستیم،اینا شورشو درآوردن!ازدواج موقت؟؟؟؟آتوسا لگد می زنه؟دختره ی بی حیا!

من این عروس رو نمی خوام.

(مهربان):هیس!بلند نگو الکس می شنوه!باید بهشون حق بدی...اگه بدون ازدواج بچه دار می شدن خیلی خوب نبود دیگه.این جوری نگو "گاد" رو خوش نمی یاد.

(مهربان):خب!ای میل زدی به فرنگیس و دیوید زدی که واسه پارتی بیان امشب؟

(من):پارتی؟اون دفعه رو یادت نیست؟..دیدی چی کارا می کردن؟!

راستش داشتم  آهنگ دانلود می کردم...آهنگ های اون زمون رو...

یادت می یاد؟بذار یکیشو بذارم برات مهربانم...1 میلی ثانیه صبر کن.!بیا گوش کن:

...

...

من فقط عاشقه اینم،حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم،تو بگی که نمی تونم؛

من فقط عاشقه اینم،بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا،ببینم چه حالی داری؛

من فقط عاشقه اینم،عمری از خدا بگیرم،

انقدر زنده بمونم،تا برای تو بمیرم

...

...

 

سفر نوروزی جالب من

  با سلام می خوام بنویسم و این بار از این معدود سفر به شمال و مرکز.

سفر خوبی بود!اول داییم قول داده بود بریم یزد،ولی چیزی نگفت و ما در تلافی رفتیم شمال.

خوش گذشت.اول دوست داشتم زودتر برگردم خونه ولی نم نم واسه برگشتن همچیم مشتاق نبودم. اونجا رفتیم امام زاده هاشم.جای تمیز و نایسی بود. دفعه ی اول که رفتیم امام زاده دیدم ملت دارن ضریح رو میمالن به خودشون!،می بوسنش و میگن آقا حاجت داریم!.واسه اولین بار به این موضوع شک کردم،

گفتم:چرا؟مگه ضریح مالشی هست؟مگه بوسیدنیه؟ کی گفته باید دورش بگردی؟

اصلا این  شرک نیست؟چرا ولش نمی کنن؟ به زور و از اکراه!دستی به ضریح زدم و یه خرده پول ریختم داخلش و نماز رو خوندیم و... یکی دو روز اونجا بودیم..

این گذشت و برگشتیم خونه که دایی زنگ زد که 1شنبه میریم یزد،بیاین! رفتیم یزد.

اونجا خونه ی اقوام زن داییم رفتیم و نهایتا خونه ی خاله ی زن داییم 3-4 روز موندیم!

بسیار مهمان نواز بودن...خیلی. روز اول رفتیم معبد زرتشتیان ایران!بالای یه کوه به نام چک چک!

جای قشنگی بود فقط یه مشکل داشت و اون این بود که واسه داخل شدن

باید کفش و جوراب رو درمی آوردیم!توش هم خیس بود!! یه درخت از لای سنگ رد شده بود!

خیلی قشنگ بود. روز بعد رفتیم کاروانسرای شاه عباسی.اونجا یه جایی داشت

به نام  غرفه ی زیلو!بعضی از بازدیدکنندگان نظراتشون رو نوشته بودن تو یه دفتر و

آخرین نظر این بود:

من در این ویرانه منزل گنجی گم کرده ام....گر می توانستم کفر می گفتم،من خدا را گم کرده ام".

به خودم گفتم کاشکی منم مثل اون می تونستم یه چیزی رو گم کنم و بگردم تا پیداش کنم

دانشگاه برام جذاب نیست،روح زندگانی درِش و جود نداره!زندگی خوب نیست.

از اونجا زدم بیرون که غروب شد. و چه غروب زیبایی داشت کویر:زرد،آبی،نارنجی،سفید.

خیلی خوشگل بود.کویر زیباست.

اومدیم خونه و یکم بازی کردیم. عزم بازگشت گرفتیم.گفتیم موقع برگشت بریم کاشان یا قم

که چون وقت تنگ بود رفتیم قم. داشتم می رفتم که وارد حیاط حرم بشم که دایی زنگ زد که

ما رفتیم بنزین بزنیم و از همونجا می ریم چند کیلومتر اون طرف تر می ایستیم تا بیاین.

رفتم داخل حرم ولی هنوز حس خاصی بهم دست نداده.رفتم تا رسیدم به یک مزاز،

مزار آیت الله منتظری. جالب بود ولی باز حس خیلی خاصی بهم دست نداد،

تا اینکه

یه وجب اون طرف تر ...

فرو ریختم...

تموم شدم...

نمیتونم وصفش کنم...

دیگه نمی شد تحمل کرد...

گریه...

آره آرامگاه آیت الله بهجت

این آدم رو یکم راجع بهش اطلاعات داشتم،آرزوم این بود که ببینمش یه بار،

اما این بار کنار مزارش دیدمش.رفتم یه ادعیه آوردم.نمی دونستم چی رو بخونم.

دعای توسل؟کمیل؟چی؟ آخرش زیارت حضرت معصومه رو خوندم،کنار مزار آیت الله بهجت.

دوس داشتم فقط گریه کنم و گریه کردم. رفتم داخل حرم....دست زدم به ضریح...

دورش چرخیدم....سلام کردم بهشون...تازه فهمیدم که زیارت یعنی چی؟

اومدم بیرون ضریح و نماز خوندم و  نفهمیدم که داشتم نماز می خوندم یا گریه...

چقدر زیبا بود. باز رفتم کنار مزارشون و...  فاتحه ای خوندم...دست کشیدم به مزارشون

حیف که دایی منتظر بود...

حیف...

ولی من دست خالی برنگشتم از سفر.

دوستت دارم

یک گل بهار نیست وقتی...

یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

حتی هزار گل بهار نیست

وقتی:

پرنده ها همه خونین بال

وقتی ترانه ها همه اشک آلود

وقتی ستاره ها همه خاموشند!

**

وقتی که دست ها

                         با قلب خون چکان

در چارسوی گیتی،

                            هرجا به استغاثه بلند است؛

آیا کسی طلوع شقایق را

در دشت شب گرفته،تواند دید؟

**

**

(اما آخرش خود ِ مشیری میگه:)

آیا رهایی بشریت را

در چارسوی گیتی،

               در کائنات،

                          یک دل ِ امّیدوار نیست؟

آیا درخت ِ خشک محبت را

یک برگ سبز،در همه ِ شاخسار نیست؟

**

دستی برآوریم

باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم

 

روزی که آدمی

خورشید دوستی را

                          در قلب خویش یافت

راه رهایی از دل این شام تار است

و آنجا که مهربانی لبخند می زند

در یک جوانه نیز شکوه بهار هست!