سلام
سلامی به گرمای ِ این روزها
به تلاشی که در دود و صداهای دلخراش این روزگار
برای گفتن شعری کوچک
شاعر ِ بیچاره از خود بروز می دهد.
سلام
در جایی می نویسم که گمان می کنم در لحظاتی که دور و بریانم،آشنایانم ، در دلمشغولی هایشان با نام ِ مستعار ِ گرفتاری و درس خواندن و کسب تجربه و کار و فعالیت غوطه ورند؛ مجال ِ خواندن این نوشته را هرگز پیدا نخواهند کرد؛مگر....
اصلا قرار نبود به دانشگاه بیام امروز؛ مجبور شدم به خاطر یه سری کارا پاشم بیام ولی به خودم گفتم که قبل از ظهر باید برگردی خونه.اما یه کار اداری طول کشید و تا ساعت 3 مجبور شدم منتظر بمونم تا حاضر بشه.
رفتم مسجد و بعدش اومدم پشت دانشکده نشستم و یکم درس خوندم. حسی میگفت تا قبل از ساعت 3 اتفاق خوبی رخ خواهد داد، اما من چیزی متوجه نشدم
ساعت 3 شد و برگه ی کاراموزی رو گرفتم. بدنبال بچه ها بودم که با هم برگردیم ولی هیچ کس نیومد!با خودم می گفتم حتما اون اتفاق قشنگ الان قراره بیفته.آخه اینکه من بیام دانشگاه بی شک دلیلی داشته و الکی نبوده و نیفتاد اتفاقی.
**از این همه اتفاقات که بگذریم ، باورم نمی شود که ما را چه هدفی بوده و به کجا شتابان و کور و کر و لال حرکت می کنیم؛گام هامان شکسته باد!
چون چشم گشودیم دیدیم انسان ها سعی در فراموشی انسانیت دارند،گاهی می شود به خود می آیند و متوجه میشوند که ای وای بر ما از این همه اشتباه.
زمان ِ اعتکاف و یا شب های قدر و یا ماه های رمضان و این همه بهانه برای ما که به خود بیاییم، اما ما نمکدان شکستیم؛نشکستیم؟
فکر میکردم باید درس خواند و کار کرد و زندگی کرد .اگر نیاز شد دروغ می گوییم.اگر شد ریا می کنیم
اگر شد زنا می کنیم و اگر شد در خفا با شیاطینمان خلوت می کنیم و......
و چه فاصله ای گرفتیم از او
از او که اصلاً برای عبادت ِ او بود که پای بر این گیتی گذاشتیم.دگر عقلاً پذیرفته شده است که گر هدفی جز این بود همان به که نبود و نیست.
از نزدیک شدن به بدی ها به تو پناه می آورم.
نمی گویم فقط دستانم را بگیر.حتی نگذار دستانت را رها کنم.
پیوسته مرا می بینی
به من و خانواده ام لطف فرما
و به همه ی انسان ها
و آنچه خیر است عطا فرما
و نماینده ات را بما برسان
شاید چشمان آلوده ی مان
به نگاه قدم های نشانه ات
شاید گوش های.....
شاید سر به راه شدیم
ان شاءا...