غفلت
گویند مردی از پیش شتر مست بگریخت و به ضرورت،خویشتن را در چاهی
انداخت و دست در دو شاخ (شاخه) زد که بر بالای آن روییده بود و پاهایش
بر جایی قرار گرفت.
در این میان بهتر نگریست ؛ هر دوپای بر سر چهار مار بود که سر از سوراخ
بیرون گذاشته بودند.نظر به قعر چاه افکند اژدهایی سهمگین دید دهان گشوده
و افتادن او را انتظار می کشید.به سر چاه توجه کرد،موشان سیاه و سپید بیخ
آن شاخه ها را دایم و بی فتور(بی وقفه) می بریدند.
نزدیک خود کندویی و قدری شهد یافت،کمی از آن به لب برد،آن چنان
به حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نیندیشید که پای او
بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت به حرکت آیند و موشان
در بریدن شاخه ها جهد بلیغ می نمودند و البته فتوری بدان راه نمی یافت.
و چندان که شاخه بگسست ، در کام ِ اژدها افتاد و آن لذت حقیر به او چنین غفلتی
راه داد و حجابی تاریک برابر نور عقل او قرار داد تا موشان از بریدن شاخه ها
فارغ شدند و بیچاره ِ حریص در دهان اژدها افتاد.
"نصرالله منشی،کلیله و دمنه"
و اما سنایی در کتاب حدیقه ی خود ضمن اشاره به این داستان،نتیجه گیری
میکند که:
تویی آن مرد و چاهت این دنیا ، چار طبعت بسان این افعی
آن دو موش سیه سفید دژم ، که برد بیخ خاربن دردم
شب و روز است آن سپید و سیاه، بیخ عمر تو می کنند تباه
اژدهایی که هست بر سر چاه،گور تنگ است ز آن نه ای آگاه
بر سر چاه نیز اشتر مست،اجل است ای ضعیف کوته دست

آه اگر مستی بگیرد