آستانه ی راه

در آستانه ی این آستانه ی بی حد و انتها قرار دارم .در دالانی تنگ قرار گرفته ام :

یک سوی این دالان گفته شده که نور است و وجود است و پر از استقلال و زیبایی و عاشقی ِ همیشگی؛هدف یعنی قدم در این سوی نهادن!

سوی مخالفِ این تنگنا موجودی دیگر مسکن گزیده؛لذاتی خوشمزه و رنگین و لحظاتی شاد و سرمست کننده فراهم کرده ست.به نیاز هایت سریع و با شادی و حس ِ خوب جواب می دهد و تو را راضی نگاه می دارد.

و چه دالان ِ تنگی است.لِه میشوم وقتی به هر سو قدم برمی دارم،از سوی دیگر نیرویی مرا می کشاند و من در میان این نیروها در حالِ پَرپَر شدنم.

باید انتخاب کنم و تصمیم بگیرم و دارد دیر می شود.جالب اینست که نیروی ِ سوی ِنخست بر نیروی سوی دوم غلبه دارد و در این هنگام که منتظر ِگوشه چشمی از سمت دوم هستم،تا خود را به بهایی بفروشم و زیر ِ هرچیزِ غیر ِ ملموس بزنم و رها شوم و استقلال پیدا کنم و خودم باشم و شادی کنم و عشق بورزم و کِیف کنم، سمت ِ نخست مقاومت می کند و میگوید این ها همه یعنی در بند بودن!

حسی به من می گوید انتخاب شده ای!پس خوب نگاه کن که حق کدام است؟.

تنها می دانم که به هر سوی که میروم باید با ادّله ی کافی در دست گام بردارم و کدام دلیل برتر از دلیلِ هر دلیل است؟

چه باید کرد در این دالان ِ تنگ و سخت ؟و این فشار،آزاردهند شده ست.


اما این بار علنی از نیروی نخست میخواهم دستانم را بگیرد،نگذارد رهایش کنم! و کمک کند و مرا پرورش دهد و بگذارد در او غرق شوم.علناً

آغاز و گام و ...

در راه خلوص گام برمی دارم و دل ز ِ تعلقات می بُرَم.شادی می کنم و بیرون می روم و با خَلق، با خُلق ِ نیکو در می آمیزم و ...