از کجا باید شروع کرد
در حالی که دلدرد، به درد ِ دل و درد ِ سر اضافه شده ،باید نوشتن را هرچند دیر آغاز کرد.شاید زمان بگذرد و قضاوتِ زمانیان،قضاوتِ زمینیان گواهی شود که حرف هایی بود برای گفتن و گفته نشد و حرف هایی از برای نگفتن بود و گفته شد.
زمانی ست که کسی نمی گذارد به دیگران نزدیک شدن!روزگار عجیبی ست.
از پس ِ پرده های دل به اطراف نگاهی گشوده می شود.آدمیان و ناآدمیانی دیده می شوند.
با خود قرار می گذارد دوست بدارد همه را و آدمیان را بیش تر.به کلاس می رود و می آموزد که
چه مشکلاتی در وی موج می زند.از برای حلّ ِ آن ها گام بر می دارد و نشانه هایی از آن دوست داشتن را با حیا بیان می نماید.در آن کنار شیطنت های جوانی نیز در او دیده می شود و دلش به تکاپو می افتد که جواب ،کِی به دستش می رسد و هنوز شاید در پی ِ راهی ست برای صمیمیت.به امید صمیمیت..
در فراسوی ِ خیال و تصور ِ این موجود ِ پشت ِ پرده نشین،چیزی جنب و جوش می کند.یک موجود!
گویا خیلی رگ ِ گردنش بزرگ شده ست!دوست نمی دارد این پرده نشین به کسی نگاهی بیاندازد.دوست نمی دارد این کودک ِ ناتوان در تقلا و اضطراب رسیدنِ پیام از یار ِ تازه آشنا باشد. برایش سنگین است که کودک راز ِ دلش را با کسی جز او بیان دارد.
در این میان ،موجود، کودک را به راه های مختلف می آزماید.کودک آزار می بیند و از خدا طلب ِ کمک می کند.
و حال آنکه آن موجود،همه ی وجود است و اوست وجود الوجود و غیرتی است!او خداست!
کودک جان!بال هایت را بگشا!پرواز کن!پرواز کن تا رنگ و بوی عشق یابی!و ببینی چگونه مستغنی است کسی که وی را دارد.
خودت را برایش خالص کن
آه اگر مستی بگیرد